| آخرین ارسال ها |
| نوار پیام ها |
|
مدیریت پیام ها |
| امکان افزودن پاسخ به این موضوع وجود ندارد امکان افزودن موضوع در این بخش وجود ندارد |
| اطلاعات نویسنده |
یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ ۱۱:۱۵ بعد از ظهر
|
|||||||
|
بانو
شماره عضویت :
28
حالت :
ارسال ها :
967
جنسیت :
تعداد بازدیدکنندگان :
333
اعتبار کاربر :
3698
پسند ها :
590
تشکر شده : 1295
|
دل»ام گرفته. چند روز است انگار مرده. نزدیکش که میروم خودش را پس میکشد. انگار بگوید «حوصلهات را ندارم؛ بگذار به درد خودم بمیرم»…
نه گریه میکند که به بهانهٔ ربودن اشکش، دستی به سر و رویش بکشم؛ نه حتی سرم داد میزند که از خجالتش در بیایم. آرام و غمگین گوشهای کز کرده و به دورترها چشم دوخته است. هر بار نگاهش که میکنم گلویم میسوزد. جایی دورتر مینشینم و بهش زل میزنم. بهش حق میدهم. درست همان وقتی که روی هم ریخته بودیم و طرح و برنامه میچیدیم، زدهام کاسهمان را یَله کردهام. حق دارد بهم بیاعتماد شود. حق دارد از من رو بگیرد… بدجوری تنها شدهام. آدمی که «دل» نداشته باشد، موجود بدبختی است.
می پسندم 1 0 1 تعداد آنلایک ها ( 0 ) از این کاربر
|
|||||||
|
|
|||||||
| امکان افزودن پاسخ به این موضوع وجود ندارد امکان افزودن موضوع در این بخش وجود ندارد |
|
|